جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

93-اولین حموم جوجه!!

سلام مارتیای اخموی مامان ووووی نمیدونم چه جوررری بهت بگم که دوست دارم تمام بدنت رو قرچ قرچ بخوررم از بس که عاشقتم توی یه وجبی با اون قیافه ی با جذبت بعضی وقتا همچین چپ چپ مامانی رو نگاه میکنی که آدم باورش نمیشه با یه پسر ١٤ روزه طرفه!!! زانیارم که چپ راست راه میره و باهات حرف میزنه و بغلت میکنه و قربون صدقت میره طوری که من تا بحال این همه احساسی رو که واست میریزه رو به عمرم ندیدم!! فکر کنم قبلا گفتم که شوهر ما از اون مردا نیست که چپ و راست قربون صدقه بره و خیلی به ندرت میگه دوست دارم.....حالا بیااا و ببین با پسرش چه پنج شنبه شبای عاشقونه ای راه انداخته! واسم خیلی جالبه! ببین پدر شدن چه به حال و روزش آورده که به ...
9 مهر 1392

90-منم بالاخره مامان شدمممم

سلام به همه ی دوسی های خوبم که این مدت غیبت تنهام نذاشتن و با اینکه بهشون سر نمیزدم همیشه جویای احوالم بودن . اومدم بگم که من ٤ روزه ماااااااااااااااااااااااماااااااااااااااااااااااااان شدم و قند عسلم ٢٦ شهریور همزمان با میلاد امام رضا ساعت ١٢ ظهر قدماشو به این دنیاااا گذاشت و منو خوشبخت ترین مادر دنیا کرد. زایمانم سزارین با بیحسی موضعی بود و کاملا راضی بودم . نمیگم بی درد و بی دردسر بود اما دقیقا لحظه ای که چشمت به بچت میفته همه ی این دردا و دردسر هارو به یه نگاهش میخری.... فقط همینو میتونم بگم که بهترین روزا و بهترین لحظه ها و ثانیه هارو دارم تجربه میکنم . چون زیاد نمیتونم بنویسم خلاصه میکنم ولی در اولین فرصت به محض ای...
9 مهر 1392

92-عروسک 11 روزه ی خونمون

سلاااام قند و عسل مامان "شما الان اا روز داری "   با احساسی باور نکردنی تمام اعضای خونه و اطرافیان رو عاااشق خودت کردی من و زانیااار که واست میمیریم و زنده میشیم...فقط کافیه صدای گریتو بشنوم و با تمام دردی که دارم میدوم به سمتت....ماشالا روز به روز داری بزرگتر میشی و حسسسسسسسسسسسسابی مارو مشغول خودت کردی بچه گربه ی  من   ماشالا هزار ماشالا نه زردی داشتی و نه مورد دیگه ای و تا به الان فقط چندباری دل درد شدید شدی  از شیر خودم میخوری ولی نمیدونم که چرا بعضی وقتا با اینکه خودم بهت همیشه شیر میدم سینه درد شدید میگیرم .... به توصیه ی خانوم دکتری دارم سعی میکنم به شیشه و &div...
6 مهر 1392

91-این چند وقت و خاطره ی زایمان

سلام به همه ی دوستای خوبم که مثل همیشه شرمندم کردن ممنون از همه ی پیام های تبریکتون منم به خاطر گل روی شماها سعی میکنم تند تند بیام و آپ کنم. با امروز دقیقا 8 روزه که من مامان شدم یه مهمون ناخونده ی کوشولو تو خونمون داریم. وای خیلی خیلی حرفای ناگفته دارم که نمیدونم از کجاشون بگم دوست دارم یه فلش بک کوچولو بزنم به 12 شهریور ماه روزی که مارتیا من و بابایی رو تا دم مرگ برد و برگردوند.....صبح که از خواب بیدار شدم اونم بعد 2 ساعت چرت نصفه و نیمه فهمیدوم که یکم خونریزی کردم و لباس زیرم کثیفه....اولش ترسیدم ولی بعد با خودم گفتم یه کوچولو عیبی نداره تا ظهر خوب بودم و تو هم تکون نمیخوردی به خیالم که تو فقط شبا وول میخوردی چیز مهمی نیومد حوالی ساعت...
3 مهر 1392
1